تبليغاتX
در جستجوی حقیقت
اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
قال اميرالمومنين عليه السلام:

فرض الله ... الصيام ابتلاء لاخلاص الخلق‏امام على عليه السلام فرمود:

خداوند روزه را واجب كرد تا به وسيله آن اخلاص خلق را بيازمايد.

نهج البلاغه، حكمت 252

قال الرضا عليه السلام:

انما امروا بالصوم لكى يعرفوا الم الجوع و العطش فيستدلوا على فقر الاخر.

امام رضا عليه السلام فرمود:

مردم به انجام روزه امر شده‏اند تا درد گرسنگى و تشنگى را بفهمند و به واسطه آن فقر و بيچارگى آخرت را بيابند.

وسائل الشيعه، ج 4 ص 4 ح 5 علل الشرايع، ص 10

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 12:33  توسط زهرا  | 

در انتظار ديدن تو؛
بارها ديدمت.
روي برگ گلها.
در دل ابرها.
ودر ذهن سبزه ها"
تورا لمس کرده ام.
وهزاران بار تو را حس کرده ام!

گرم شده ام"
 خوابيده ام"
ودر انتظار ظهورت
چنان بر خواسته ام!
که گويي هر صبح
تو را در آغوش مي کشم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 9:45  توسط زهرا  | 

گريه امام زمان(عج) در مصيبت حضرت ابوالفضل عليه السلام

                                       

جناب حجت‏الاسلام آقاى قاضى زاهدى گلپايگانى مى‏فرمايد: من در تهران از جناب آقاى حاج محمد على فشندى كه يكى از اخيار تهران است، شنيدم كه مى‏گفت: من از اول جوانى، مقيّد بودم كه تا ممكن است گناه نكنم و آنقدر به حج بروم تا به محضر مولايم حضرت بقية‏اللّه‏، روحى فداه، مشرف گردم. لذا سال‌ها به همين آرزو به مكه معظمه مشرف مى‏شدم.

در يكى از اين سال‌ها كه عهده‏دار پذيرايى جمعى از حجاج هم بودم، شب هشتم ماه ذيحجه با جميع وسائل به صحراى عرفات رفتم تا بتوانم قبل از آن كه حجاج به عرفات بيايند، براى زوارى كه با من بودند جاى بهترى تهيه كنم. تقريبا عصر روز هفتم بارها را پياده كردم و در يكى از آن چادرهايى كه براى ما مهيا شده بود، مستقر شدم. ضمنا متوجه شدم كه غير از من هنوز كسى به عرفات نيامده است. در آن هنگام يكى از شرطه‏هايى كه براى محافظت چادرها در آنجا بود، نزد من آمد و گفت: تو چرا امشب اين همه وسائل را به اينجا آورده‏اى؟ مگر نمى‏دانى ممكن است سارقان در اين بيابان بيايند و وسائلت را ببرند؟ به هر حال حالا كه آمده‏اى، بايد تا صبح بيدار بمانى و خودت از اموالت محافظت بكنى. گفتم: مانعى ندارد، بيدار مى‏مانم و خودم از اموالم محافظت مى‏كنم.

آن شب در آنجا مشغول عبادت و مناجات با خدا بودم و تا صبح بيدار ماندم تا آن ‏كه نيمه‏هاى شب ديدم سيد بزرگوارى كه شال سبز به سر دارد، به در خيمه من آمدند و مرا به اسم صدا زدند و فرمودند: حاج محمدعلى، سلام عليكم. من جواب سلام را دادم و از جا برخاستم. ايشان وارد خيمه شدند و پس از چند لحظه جمعى از جوان‌ها كه تازه مو بر صورتشان روييده بود، مانند خدمتگزار به محضرش رسيدند. من ابتدا مقدارى از آنها ترسيدم، ولى پس از چند جمله كه با آن آقا حرف زدم، محبت او در دلم جاى گرفت و به آنها اعتماد كردم. جوان‌ها بيرون خيمه ايستاده بودند ولى آن سيد داخل خيمه تشريف آورده بود. ايشان به من رو كرد و فرمود: حاج محمد على! خوشا به حالت! خوشا به حالت! گفتم: چرا؟

فرمودند: شبى در بيابان عرفات بيتوته كرده‏اى كه جدم حضرت سيدالشهداء اباعبداللّه‏الحسين عليه السلام هم در اينجا بيتوته كرده بود. من گفتم: در اين شب چه بايد بكنيم؟ فرمودند: دو ركعت نماز مى‏خوانيم، در اين نماز پس از حمد، يازده مرتبه قل‏هواللّه‏ بخوان.

لذا بلند شديم و اين عمل را همراه با آن آقا انجام داديم. پس از نماز آن آقا يك دعايى خواندند كه من از نظر مضامين مانند آن دعا را نشنيده بودم. حال خوشى داشتند و اشك از ديدگانشان جارى بود. من سعى كردم كه آن دعا را حفظ كنم ولى آقا فرمودند: اين دعا مخصوص امام معصوم است و تو هم آن را فراموش خواهى كرد. سپس به آن آقا گفتم: ببينيد آيا توحيدم خوب است؟ فرمود: بگو. من هم به آيات آفاقيه و انفسيه بر وجود خدا استدلال كردم و گفتم: من معتقدم كه با اين دلايل، خدايى هست. فرمودند: براى تو همين مقدار از خداشناسى كافى است. سپس اعتقادم را به مسئله ولايت براى آن آقا عرض كردم. فرمودند: اعتقاد خوبى دارى. بعد از آن سؤال كردم كه: به نظر شما الآن حضرت امام زمان(عج) در كجا هستند. حضرت فرمودند: الان امام زمان در خيمه است.

سؤال كردم: روز عرفه، كه مى‏گويند حضرت ولى‏عصر(عج) در عرفات هستند، در كجاى عرفات مى‏باشند؟ فرمود: حدود جبل‏الرحمة. گفتم: اگر كسى آنجا برود آن حضرت را مى‏بيند؟ فرمود: بله، او را مى‏بيند ولى نمى‏شناسد.

گفتم: آيا فردا شب كه شب عرفه است، حضرت ولى‏عصر(عج) به خيمه‏هاى حجاج تشريف مى‏آورند و به آنها توجهى دارند؟ فرمود: به خيمه شما مى‏آيد؛ زيرا شما فردا شب به عمويم حضرت ابوالفضل عليه‌السلام متوسل مى‏شويد.

در اين موقع، آقا به من فرمودند: حاجّ محمدعلى، چاى دارى؟ ناگهان متذكر شدم كه من همه چيز آورده‏ام ولى چاى نياورده‏ام. عرض كردم: آقا اتفاقا چاى نياورده‏ام و چقدر خوب شد كه شما تذكر داديد؛ زيرا فردا مى‏روم و براى مسافرين چاى تهيه مى‏كنم.

آقا فرمودند: حالا چاى با من. از خيمه بيرون رفتند و مقدارى كه به صورت ظاهر چاى بود، ولى وقتى دم كرديم، به قدرى معطر و شيرين بود كه من يقين كردم، آن چاى از چاي‌هاى دنيا نيست، آوردند و به من دادند. من از آن چاى دم كردم و خوردم. بعد فرمودند: غذايى دارى، بخوريم؟ گفتم: بلى نان و پنير هست. فرمودند: من پنير نمى‏خورم. گفتم: ماست هم هست. فرمودند: بياور، من مقدارى نان و ماست خدمتشان گذاشتم و ايشان از نان و ماست ميل فرمودند.

سپس به من فرمودند: حاج محمدعلى، به تو صد ريال (سعودى) مى‏دهم، تو براى پدر من يك عمره به ‏جا بياور. عرض كردم: اسم پدر شما چيست؟ فرمودند: اسم پدرم «سيد حسن» است. گفتم: اسم خودتان چيست؟ فرمودند: سيد مهدى. من پول را گرفتم و در اين موقع، آقا از جا برخاستند كه بروند. من بغل باز كردم و ايشان را به عنوان معانقه در بغل گرفتم. وقتى خواستم صورتشان را ببوسم، ديدم خال سياه بسيار زيبايى روى گونه راستشان قرار گرفته است. لب‌هايم را روى آن خال گذاشتم و صورتشان را بوسيدم.

پس از چند لحظه كه ايشان از من جدا شدند، من در بيابان عرفات هر چه اين طرف و آن طرف را نگاه كردم كسى را نديدم! يك مرتبه متوجه شدم كه ايشان حضرت بقية‏اللّه‏، ارواحنا فداه، بوده‏اند، به ‏خصوص كه اسم مرا مى‏دانستند و فارسى حرف مى‏زدند! نامشان مهدى(عج) بود و پسر امام حسن عسكرى عليه السلام بودند.

بالاخره نشستم و زار زار گريه كردم. شرطه‏ها فكر مى‏كردند كه من خوابم برده است و سارقان اثاثيه مرا برده‏اند، دور من جمع شدند، اما من به آنها گفتم: شب است و مشغول مناجات بودم و گريه‏ام شديد شد.

فرداى آن روز كه اهل كاروان به عرفات آمدند، من براى روحانى كاروان قضيه را نقل كردم، او هم براى اهل كاروان جريان را شرح داد و در ميان آنها شورى پيدا شد.

اول غروب شب عرفه، نماز مغرب و عشا را خوانديم. بعد از نماز با آن ‏كه من به آنها نگفته بودم كه آقا فرموده‏اند: «فردا شب من به خيمه شما مى‏آيم؛ زيرا شما به عمويم حضرت عباس عليه السلام متوسل مى‏شويد.» خود به خود روحانى كاروان روضه حضرت ابوالفضل عليه السلام را خواند و شورى برپا شد و اهل كاروان حال خوبى پيدا كرده بودند، ولى من دائما منتظر مقدم مقدس حضرت بقية‏اللّه‏، روحى و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء، بودم.

بالاخره نزديك بود روضه تمام شود كه كاسه صبرم لبريز شد. از ميان مجلس برخاستم و از خيمه بيرون آمدم، ناگهان ديدم حضرت ولى‏عصر(عج) بيرون خيمه ايستاده‏اند و به روضه گوش مى‏دهند و گريه مى‏كنند، خواستم داد بزنم و به مردم اعلام كنم كه آقا اينجاست، ولى ايشان با دست اشاره كردند كه چيزى نگو و در زبان من تصرف فرمودند و من نتوانستم چيزى بگويم. من اين طرف در خيمه ايستاده بودم و حضرت بقية‏اللّه‏، روحى‏فداه، آن طرف خيمه ايستاده بودند و بر مصائب حضرت ابوالفضل عليه السلام گريه مى‏كرديم و من قدرت نداشتم كه حتى يك قدم به طرف حضرت ولى‏عصر(عج) حركت كنم. بالاخره وقتى روضه تمام شد، حضرت هم تشريف بردند.

منبع:

برگرفته از: آثار و بركات حضرت امام حسين عليه السلام، ص23، قضيه 5.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 0:58  توسط زهرا  | 

انالله واناالیه راجعون

رحلت مرجع عالیقدر حضرت آیت الله فاضل لنکرانی را به همه شیعیان تسلیت می گویم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 1:26  توسط زهرا  | 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 12:14  توسط زهرا  | 

ابرها رفتند.



يك هواي صاف ، يك گنجشك ، يك پرواز.




روي اين مهتابي ، خشت غربت را مي بويم.



پرتقالي پوست مي كندم .


شهر در آيينه پيدا بود .



دوستان من كجا هستند ؟


روزها شان پرتقالي باد!


آسمان ، آبي


آب ، آبي تر.


من اناري را ، مي كنم دانه ، به دل مي گويم :


خوب بود اين مردم ، دانه هاي دلشان پيدا بود.



مي پرد در چشمم ، آب انار ...


با خودم مي گويم : تنهايي ، تنها باد.




نگاه "من" به روي ميز افتاد :


(( چه سيب هاي قشنگي !


حيات نشئه ي تنهايي است .))


و روي ميز ، هياهوي چند ميوه ي نوبر


به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.


و بوي باغچه را ، باد ، روي فرش فراغت


نثار حاشيه ي صاف زندگي مي كرد.



زندگي خالي نيست :


مهرباني هست ، سيب هست ، ايمان هست.


با سبد رفتم به ميدان ، صبحگاهي بود.


ميوه ها آواز مي خواندند .


ميوه ها در آفتاب آواز مي خواندند.

اضطراب باغ ها در سايه ي هر ميوه روشن بود.

من به خانه بازگشتم ، مادرم پرسيد :


ميوه از ميدان خريدي هيچ ؟


_ ميوه هاي بي نهايت را كجا مي شد ، ميان اين سبد جا داد ؟


_ گفتم از ميدان بخر يك من انار خوب.


_ امتحان كردم اناري را


انبساطش از كنار اين سبد سر رفت.


_ " به " چه شد ، آخر خوراك ظهر ...


_ ...



ظهر از آيينه ها تصوير " به " تا دوردست زندگي مي رفت



ياد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم.


كجاست جاي رسيدن و پهن كردن يك فرش


و بي خيال نشستن


و گوش دادن به


صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 12:2  توسط زهرا  | 

معلمي شغل نيست؛ معلمي عشق است. اگر به عنوان شغل انتخابش کرده اي، رهايش کن و اگر عشق توست مبارکت باد. کلام شهید رجائی

تعليم و تعلم از شئون الهي است و خداوند، اين موهبت را به پيامبران و اولياي پاک خويش ارزاني کرده است تا مسير هدايت را به بشر بياموزند و چنين شد که تعليم و تعلم به صورت سنت حسنه آفرينش درآمد.

انسان نيز با پذيرش اين مسئوليت، نام خويش را در اين گروه و در قالب واژه مقدس «معلم» ثبت کرده است. معلم، ايمان را بر لوح جان و ضميرهاي پاک حک مي کند و نداي فطرت را به گوش همه مي رساند. همچنين سياهي جهل را از دل ها مي زدايد و زلال دانايي را در روان بشر جاري مي سازد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:20  توسط زهرا  | 

**اللّهم عجّل لوليک الفرج**

آمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 8:38  توسط زهرا  | 

هفته وحدت بر همه مسلمانان مبارک
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 5:40  توسط زهرا  | 

مسافران نوروزی در کربلای سیستان، تاسوکی

 

تاسوکی نقطه ای بیابانی است که در 110 کلیومتری شهر زابل قرار دارد. تاسوکی ریگزار خشکی بیش نیست. اما این نقطه از جاده زابل – زاهدان از شامگاه بیست و پنج اسفندماه 84 لقب دیگری گرفت، قتلگاه شهدای مظلوم تاسوکی

 یک گروهک تروریستی در شامگاه بیست و پنجم اسفند در تاسوکی بیست و دو تن از هموطنانمان را در حالی که دستان و چشمانشان را بسته بودند به شهادت رساندند. هفت تن دیگر را مجروح و هفت تن را به گروگان بردند که از آنها یک عزیز را پس از تحمل رنج اسارت به شهادت رسانده و شش تن دیگر را با فواصل زمانی طولانی آزاد کردند.

 در همان واپسین روزهای سال 84 پس از وقوع این جنایت خونین، ساخت یادمان شهدای مظلوم تاسوکی در جهت نشر فرهنگ ایثار و شهادت و افشای ماهیت این گروهک تروریستی آغاز شد.

 در حال حاضر علاوه بر خانواده های شهدای مظلوم تاسوکی و مردم استان و همچنین هزاران مسافر نوروزی که از شهرهای دیگر به استان سیستان و بلوچستان آمده اند و از جاده زابل تردد می کنند با رسیدن به کربلای سیستان درنگی کوتاه دارند، با وضو وارد می شوند، به زیارت محل شهادت شهداء می شتابند و با این شهدای مظلوم تجدید بیعت می­کنند و با خواندن دو رکعت نماز در لاله زار تاسوکی شفاعت آنان را طلب می کنند. همانانکه که آیت الله العظمی وحید در شانشان می فرماید: اصلاً مقام اینها – شهدای مظلوم تاسوکی – را نمی توان درک کرد اینها ظرف چند دقیقه همنشین سیدالشهداء شده اند.

 بیاییم در سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی بار دیگر با آرمانهای شهدا در محل یادمان شهدای تاسوکی تجدید بیعت کنیم چرا که باید شهدا را به یاد سپرد نه به خاک.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 10:34  توسط زهرا  |